دلنوشته های قاصدک

روز های زندگی من و پسرم

مخلصیم :آقای خدا

دیروز یک روز مانده به اربعین حسینی ...چهلمین روز در گذشت تنها عموم رو دور هم جمع شدیم .و در  سر مزار ............جایگاه ابدی چهار برادر رو دیدم و مادری سیده که احتمالا با نزدیک شدن چهار فرزندپسرش   ...دل آرام است اکنون..

 عمه ی سالخورده ام که به نظرم انگار آب شده بود ......انگار کوچک شده بود دیروز .................و باز هم نا  باوری این فراق .و اینکه تا  همین چند ماه پیش با  عموم  صبحها پیاده روی میکردم و ......اصلا انگار به خودم میبالیدم مردی که کنارمه از جنس و رگ و خون و پوست پدرمه .......

چه میدونم ؟؟؟؟؟

به هر شکل اربعین حسینی هم اومد ....و کم کم به  پایان" ماه صفر"  داریم نزدیک میشیم ..طبق رسم هر ساله مادرم .......مادر وصف ناشدنی وبزرگوارم . هر سال ۶ روز آخر ماه صفر را روضه داریم ............. دیدن "بگ گراند" اصلی دیوار پذیرایی اش  با تصویر پدرم .ایستادن و پایمردی مادرم بر سر زندگی و بچه ها .و اکنون نگاه پر از شادیش به بچه هایی که همه سالمند و با اخلاق .........و تنها یکی دو تا حاجت نا بر آورده ی او در مورد فرزندانش که حتما "حکمت " اوست .........

نرم نرمک  ماه صفر را هم خدا حافظی میکنیم .........و اکنون حس میکنم که غمها باید رخت بر بسته و شادی را آهسته آهسته با وبلاگم آشتی دهم ..پس با سپاس از  بارگاه نامی "خدای مهربان " شروع میکنم .................

.......خدایا تو را سپاس که هستم............

.خدایا تو ر اسپاس که مادرم هست ...

خدایا تو را سپاس که همسرم هست........

حدایا تو را سپاس که تنها مشغله ی عظیم خودم پسرم و پدرش هستند............

خدایا تو را سپاس که تنها دلگرمی مادرم دیدن شادی فرزندانش است ........

.خدایا تو را سپاس که تنها مشغله ی ذهنی همسر نازم رفاه و آسایش من و امیر حسین است ..........

  

.

..خدایا تو را سپاس که همسرم را دارم و  سایه ی مر دانگی اش بر سرم حلال تمام دل نگرانی هایم است ......

خدایا تو را سپاس که مادرم را دارم و کلبه ی تمام دلتنگی هایم با او تبدیل به خانه ای از امید واری و شکر گزاری  میشود ...........

خدایا تو را سپاس که اندک دوستانی که دارم دوستم دارند و برایشان غم و شادیم تمیز و اهمیت دارد .........

خدایا تو را سپاس که هنوز "وجدان " دارم و فرق بین خوب و بد را میفهمم............

خدایا تو را سپاس که قلبم هنوز رووف است و از هر بی عدالتی و سختی به درد می آید ....

خدایا تو را سپاس که اشکم هنوز بر گونه هایم جاری میشود و غصی القلب نشده ام .............

.خدایا تو را سپاس که سالمم ......

خدایا تو را سپاس که تنها بیماری حادم تنها چند گرمی اضافه وزن است

خدایا تو راسپاس که  فرزندی سالم و زیبا دارم .........

خدایا تو را سپاس که "مرد خانواده ام " همسرم تنی سالم دارد و فرق  بین روزی "حلال " و" حرام"  را میداند..........

خدایا تو را سپاس که روی پاهای خودم راه میروم و با دستان خودم مینویسم و غذا میخورم ............

خدایا تو را سپاس که با اندک "خانه داری ای " که آموخته ام زندگی خودم و پسرم و پدرش را هر روز از سر میگیرم ........

خدایا تو را سپاس که همیشه اهدافی دارم .....اگر چه هیچوقت به تمامشان نرسیده ام ....

 خدایا تو را سپاس که هستم .هستم .و هستم و نامم انسان است و و "اشرف مخلوقات " که اگر تو میخواستی "حیوان " بودم و فاقد شعور ...........

.خدایا تورا سپاس که مرز بین انسانیت و حیوانیت را میفهمم ......

خدایا تو را سپاس که عفاف را میفهمم و  و هنوز خطوط قرمز وارزش و غیر ارزش را تشخیص میدهم.....

خدایا تو را سپاس که میتوانم حرمتها را به فرزندم آموزش دهم . حریم دارد خانه ام.... دلم ..همسرم. مادرم ...............

خدایا تو را سپاس که در خانواد ه ی با اصل و نصبی زاییده شده ام ...خدایا تورا سپاس که پدرم درستکار بود  و مادرم عفیفه است .................. 

  خدایا تو را سپاس که خانواده ی سالمی دارم ..برادرانی شوخ طبع و اهل علم ........خواهرانی بزرگوار و اهل زندگی .......مادرم که اسطوره ای ایست برای خودش ..............

. خدایا تو را سپاس که سایه ی  مادرم و پدر و مادر همسرم بر سر هر دو یمان است ................

خدایا تو را سپاس که "تو" را دارم و هنوز وجودت را در قلبم حس میکنم ...............

خدایا برای همه ی داده ها ونداده ها و داشته ها و نداشته هایم تورا سپاس . تا بی نهایت این بوسه ها برای خدا............. خدای من .................تو را سپاس

 

 

در گوشی من با خدا :"کاملا محرمانه ":مهدیه رو که میشناسی ...............دلگیر که میشه  .از زمین و زمان میناله .....تو ببخش ..........نا سلامتی ۳۰ سالی میشه که به من و اخلاقام عادت کردی .....منم هنر دست خودتم .....همیشه و  همه جا هم خودمو سپردم دست تو .خودت هوامو داشته باش..........لطفا  

......................................

.به قول یه وبلاگ نویس نه چندان معروف اما دوست داشتنی که خدا رو :"آقای خدا " خطاب میکنه :پس آقای خدا  لطفا منو ببخش ............................قول میدم تا یه هفته دیگه از غم و غصه بزنم بیرون . آهنگ بگ گراند وبم رو هم شادتر کنم..................مخلصیم آقای خدا ...............

پی نوشت ۱:

دوستی ها کمرنگ...
بی کسی ها پیداست.....
راست گفتی سهراب !
ادم اینجا تنهاست.....!!!!

 پی نوشت ۲:
از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ،
زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است
ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن
که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند
نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد 

پی نوشت ۳: راز عشق در این است که
طرف مقابلت را تحسین کنی .
هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را
می داند ،از تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت
بگویی : دوستت دارم .
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر
است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

پی نوشت ۴: 

تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، امیدوار باش و بدون هنوز زنده‌ای!
اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
 

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 7:37 PM  توسط مهدیه   | 

...........و "تاریخ" دو باره تکرار میشود................

دیشب خواب بابامو  دیدم ....اینکه دانشجو بودم و داشتیم گروهی میرفتیم تبریز  و اومده بودم تا از پدرم اجازه بگیرم .....بعد یه هو فهمیدم بابام فوت شده ..و داشتم توی بغل مامانم گریه میکردم ...حتی ریزش اشکامو.... انگار خیسی صورتمو توی خواب حس میکردم ....... ..  مادرم ........مادر همیشه قابل ستایشم ........و بعد سعه ی صدرش حتی توی خواب که میگفت :مهدیه جان گریه نکن برای پدرت.......... ببین لباس آخرتشو سبزه سبز.......... سبز ....و پدرم با قامتی راستین و سر حال ..... .و پوستی سپید سپید ...........انگار هزار سال بود که میدید ......ومن انگار کور بودم و نابینا که این همه سال نفهمیدم و رشد کوتاه  شعورم اجازه نمیداد بفهمم پدر چه نعمتی ایه  .............خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا دلم برای بابام تنگ شده میفهمی من بابامو میخوام ...............درسته"مهدی " رو دارم و" امیر حسین "و هزاران مرتبه شکر که نفسم "مادرم " هست ............ولی دلم براتش تنگ شده ....................برای هیچ چیز و هیچ کس در جهان جایگزینی نیست .............................من نتو نستم هیچ کسو جای پدرم فرض کنم .نه پدر مهدی ........ .نه هیچ کس دیگه ...ولی یه عمو داشتم که ته نگاهش برام آشنا بود ....انگار سالها بود که اون نگاه رو میشناختم و با اون نگاه زندگی کرده بودم ..وقتی امیری رو میبوسید و میگفت : این پسر حاج مهدی ایه ........یا وقتی موقع خداحافظی میگفت :مهدیه " بابا " مراقب بچه ات باش ...........خدایااااااااااااااااااااااااااااا کجایی پس ..اون نگاه آشنا هم حالا دیگه ۴۰ روزی میشه که پر کشیده و رفته .....شبی که رفت و فهمیدم رفته ..........لرزیدم ....... تمام وجودم یه هو از حس یه واقعیت تلخ دیگه به لرزه افتاد .... لرزیدن درونم رو قشنگ حس کردم .....انگار فرو ریختم دومرتبه ......... .. دقیقا مثل لرزیدن یه برجی که پی اش رو خوب نساخته باشن  ....... انگار یه آجر دیگه از آجرهای دلبستگی های عاطفیم شکسته شد و خرد شد ......شنیدم ...صدای فرو ریختن اون برج رو تمیز و واضح شنیدم ...............پیش همسرم نبودم تا تمام بی کسیم رو توی آغوشش فریاد کنم ........."حمید " برادرم نزدیکترین مردی بود که به شونه هاش میتونستم اعتماد کنم ...........نمیدونم برای چند ثانیه که دستاشو گرفتم ...........حس کردم پدر داشتن چقدر خوبه ..یه مرد.......... یه مرد........... نه از جنس مردای دیگه ...........نه از جنس خانواده ی همسرت .............یه مرد از جنس گوشت و پوست و استخون خودت .....................خدایااااااااااااااااااااااااااااا تاریخ هی داره تکرار میشه و من چقدر دلگیرم این روزها ......................گریه هامو و دلتنگی هام دقیقا زمانیه که امیر میره مدرسه و پدرش سر کار ........خدایا ....................................................چقدر یتیمی حس بدیه .......بدترین حسی که خیلی ها ممکنه درک کرده باشن ....بدترین حس ممکن برای یه دختر عدم حضور روحی و جسمی پدرشه .......خدایا منم و همین یه مادر که حاضرم تموم هستی مو بدم ولی باشه فقط باشه .....خودت میدونی چقدر بزرگواره و چقدر صبور .........و میدونی که نفسم به نفسش بنده ........خودت برام حفظش کن .آمین

بعدا نوشت ۱:امروز سه مرتبه قالبمو عوض کردم ..دوستان میگن نظراتم هم باز نمیشه تا نظر بذارن ........دوستان وبلاگی آیا برای حل این مشکل راه حلی دارید ؟من ۶ تا نظر دارم .۳

 تا نشون میده .....بلگفا هم مثل من قاطی کرده احتمالا!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 8:44 AM  توسط مهدیه   | 

پدر و مادر .......................

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...


به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا
باشن ...!
 
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير
شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي
بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و
وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است
..........................
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 7:31 PM  توسط مهدیه   | 

این "بودنش "بود که او را تبدیل به "گل من" کرده بود ........

تقدیم به اصلی ترین بهانه ی زندگیم:

  .......................خیلی خیلی متاسفم که در لحظات پایانی امروز فهمیدم فردا تولد زیباترین آفریده ی خدا در قلب من است  ....................بهترینم اینو بذار به حساب مشغولیتم و اینکه این روزها هزار تا اما و اگر و شاید و........................... و هزاران احتمال شدنی و ناشدنی در ذهنم راه میروند .....................تنها جمله ای که  از قلبم بر میخیزد تا به شما هدیه شود .همین است :دوستت دارم بعد از خدا و تمام تکیه گاه و هستیم در زندگی شما هستی .................امیر بهانه ای  برای  بیشتر نزدیک شدن ما به هم بوده و هست ...و او هم هدیه ای از طرف خدا به من و شماست ...........فقط خودت ...همین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۱:تولدت مبارک عزیزم هر چند فرداست ...................

پی نوشت ۲:

زن آفريده ای است كه ژرفـــتر می بيند و مرد آفريده ای است كه دورتـــر را می بيند!
دنيا ، برای مرد یک قلب است و یک قلب برای  یک زن دنيايی است
...
پی نوشت ۳:چه خوشخیال است فاصله ........به خیالش تو را از من دور کرده ......غافل از اینکه جایت امن است :اینجا در میان قلبم
 
 پی نوشت ۴:شازده کوچولو می گفت:
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛
اما ماندنی بود...
این بودنش بود که
او را تبدیل به گل من کرده بود.......... .....
ایام به کام و لحظه لحظه های زتدگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 1:3 PM  توسط مهدیه   | 

لبخند معنا دار خداااااااااااااااااااااا..........................

روزهایی که هر کدام به نوعی رقم میخورند که انگار خدا از آن بالا با لبخند معنا داری نگاهت میکند و با زبان بی زبانی تو را به سخره میگیرد که هر آنچه من بخواهم و به صلاحت باشد میشود نه آنچه که تو میخواهی  و تو هیچ نقشی در این زندگی چند ضلعی خودت نداری .......زندگی هر انسانی ابعادی دارد که حدود ابعاد زندگیش را هر انسانی خود تعیین میکند و من در این نگرش به زندگی کوچک خودم یاد گرفته ام که تنها به خودم و فرزندم و همسرم فکر کنم و البته احترام به پدر و مادر که امر واجبیست را نیز آویزه ی گوشم کرده ام ...........................خیلی گم کرده ام راهم را  مثل کلافی هزار گره شده ام که نمیدانم چه راهی درست است و چه راهی غلط ؟؟؟؟؟؟؟؟

.هر روز شاهد دیدن انسانهایی  که عزیزانشان را از دست میدهند هستم  .......و زندگی هایی که هر کدام یک جای خالی دارند و هر انسانی از خدا میخواهد با بهترین عبارت این جای خالی را برایش پر کند .یکی با فقر آزمایش میشود و دیگری با فرزند ................آن یکی با زیبایی اش و دیگری با شرایط همسرش ........ یکی با ناتوانی جسمی .و دیگری معلو لیت ذهنی ...... و آن دیگری با تاخیر در خواسته و آرزویش ............ و هی این آزمایشها ادامه دارند ...............خدایاااااااااااااااااااااااااا آیا صدایم را میشنوی .....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در نزدیک ترین داستان زندگیم تلاش دو عاشق را میبینم که علی رغم مخالفت خانواده ها سعی در ایجاد وصال دارند و هر آنچه خود میخواهند میکنند و بعد میگویند اگر خدا خواست و هر جه او بخواهد .....هنوز آنقدر جسارت پیدا نکرده ام که به نوع توکلشان ایراد بگیرم ..چون هنوز هم بعد از گذشت ۳۰ سال از زندگیم به توکل خودم شک دارم ....................................خدایا کمکم کن ......به بهترین نحو ممکن دستانم را بگیر ....... و جای خالی زندگیم را با بهترین عبارت ممکن پر کن .......چقدر محتاجممممممممممممممممممممممم چقدر زیاد ........................

پی نوشت۱: تقصير برگ ها نيست آدم ها همينند! نفس مي دهـــــــي له ات مي کنند..................

پی نوشت ۲:ﻃﯽ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻣﺪﻩ,
ﺟﻤﻠﻪ"ﺗﺎ5ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﻡ".ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ
ﻭ ﺟﻤﻠﻪ"ﺗﺎ5ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻡ".ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ
ﯾﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ....................

پی نوشت ۳:اثبات دوست داشتنم به آدم ها ،
معرفت هاي بي جايم ، مهرباني كردن هاي بی دلیلم ،
بها دادن هاي بيش از حدم ، تلاش هاي بي موردم براي حفظ دوستي ها !
اما به این باور رسیدم که دوست ترم دارند؛
وقتي دوستشان نداشته باشم ، سراغشان را نگيرم و حتي حالشان را هم نپرسم !
وقتي براي ادم هاي بي محبت امروزي با معرفت بودن و بي معرفت بودن، خوبي و بدي يكي است!!!!!!

پی نوشت ۴:برای خودت زندگی کن
کسی‌ که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد
با تو میمانــــــــــــــد
برای داشتنت می‌جنگــــــــــــــــد
اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد
به هر بهانه‌‌ای میـــــــــــــــــــرود.........................

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه

بعدا نوشت ۱: لعنت به این روزهای خاکستری و لعنت عظیم تر به" من" که مثل آدم نمیتونم زندگی کنم .....دلم هزار لا شده است ....این دلشوره دست از سرم بر نمیداره ........................خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا چگونه در حال آزمایشم هستی کمکم کن پشت سر بذارم این روزهارو که لاک پشت وار حرکت میکنند و وحشیانه لگد مالم میکنند ................................خدااااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کننننننننننننننننننننننننننن

بعدا نوشت ۲:والا اون موقع ها که ما درس میخوندیم مامان بابامون نمیدونستن کلاس چندممیم .....همه ی کارامونو خودمون میکردیم ...حالا بچه های حالایی هزار تا نوکر و چاکر میخوان تا سر مشقاشونو انجام بدن ..تازشم وسطاش مثلا میخوان حرصت بدن میگن: من مدرسه نمیرم و این حرفا ................برنامه ای ایه توی خونه ی مااین روزاااا .....مثل دو تا خروس جنگی من و امیر میزنیم تو سر و کله ی هم تادو تا خط بنویسه .......داغونم کرده این بچه........ .تازه هی صدای باباش هم این وسط که داد میزنه:مهدیه ..امیر ..مهدیه.......... امیر بس کنید ....... یاد بابای خدا بیامرزم میافتم که با وحید برادر کوچیکم نمیساختیم هی داد میزد :مهدیه...... .وحید ...........حالا به جای"وحید"امیر اومده .......میکشه این بچه منو تا دو کلوم سواد یاد بگیره ...همش همه ی   کاراشو منمیکنم و بازم بده منم .............چه میدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 6:16 PM  توسط مهدیه   | 

............غم و شادی.......یکی در استتار دیگری کمک میکند.......

چقدر حرف نگفته در دلم دارم ......چقدر فریاد و چقدر بغض ............چقدر گاهی   همه چیز زود میگذره ........ اصلا توانایی گنجایش این همه اتفاق رو در درونم ندارم ... شادی و غمم با هم قاطی شده ..یه جا باید سوگوار باشی و یه جا خوشحال از وصالی که در راهه ............چه روزهایی  هستند این روزها آخه خدا ..............چقدر همه چیز زود داره میگذره ........خدایا راضیم به رضای تو .......اینم یه فصل از زندگیمه که به زودی تموم میشه ............گاهی تمام افکارم به سوی گذشته میره ....گاهی حتی اونقدر غرق گذشته میشم که حال رو فراموش میکنم ............بعد صدای پر از توقع امیر حسین که برای کوچکترین خواسته اش صدام میکنه منو از اوهامم بیرون میاره .هزار تا"نقش" باید توی زندگی بازی کنی و خودت این وسط فراموش میشی ...........امروز به معنای واقعی کلمه خسته ام از "منی" که همه اون شکلی که خودشون دلشون خواست "اونو" ساختن .....................چقدر دلم آغوش پر محبت "دوست" رو میخواد .با این که سر سجاده و در مراسم شکر گزاری باهاش حرف میزنم .ولی دلم ملاقات پر شکوه با اون رو در "مسجد الحرام " میخواد ....................خدایا خودت طاقت گذار این همه اتفاق رو در کنار هم بهم بده ....تنها وجود نازنین و پر مهر همسر نازنینمه که استوارم میکنه ....................خودت کمکم کن ........................دوباره به "روال" برگردم .................

پی نوشت ۱:آ
آدمیزاددر حرف زدن هایش بی ملاحظه است!
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند؛ احساساتی میشود
وقتب میخواهد از احساساتش بگوید؛ آرزوهایش لو میرود
وقتی میخواهد از آرزوهایش یاد کند؛ حسرتش رو میشود
وقتی میخواهد حسرتهایش را روشن کند؛ منطق میتراشد
و اینگونه گند میزند به همهء روابطش ...!!

پی نوشت ۲: 

مهم نیست کی مقصر است
باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است...!
در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم
تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ...

پی نوشت ۳:

هروقت عصبانی شدی و با غرولند انگشت اشارتو سمتم گرفتی لطف کن یه نگاهی به دستت بنداز و ببین که سه تا انگشت دیگه به طرف خودته... آره عزیز من
پی نوشت ۴:من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.........
پی نوشت ۵:
ساکت که می مانی... میگذارند به حساب جواب نداشتنت عمرا بفهمند داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری...
پی نوشت ۶:ﺍﮔﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ"ﭼﯽ ﺷﺪﻩ"ﻭ ﮔﻔﺘﻢ"ﻫﯿﭽﯽ"،
ﮔﻮﺭتو ﮔﻢ ﻧﮑﻦ ﺑﺮﻭ،۲ ﺩﻗیقه ﺑﺸﯿﻦ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﺑﭙﺮﺱ،ﻣﯿﮕﻡ............
پی نوشت ۷:
راز موفقيت چيست؟ "تصميم گيري درست". تصميم گيري درست از چه ناشي ميشود؟ "از تجربه" تجربه از چه بدست مي آيد؟ "از تصميم گيري هاي غلط..............
بعدا نوشت ۱:قابل توجه دوستان مددکار دانشکده ی علامه طباطبایی تهران ....امشب شام عدس پلو نیست .....بنا به دلایلی قرمه سبزی از قبل داریم داغ میشه با برنج سفید حالا هی بیاین و بپرسید شام چیه؟؟؟؟ بپریس جانم خجالت نکش ...........مجلس بی ریاست بیا سر سفره  ی فقرا ...تقریبا یه کم با سفره های خوابگاه ونک فرق داره آره جانممممممم 
ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 6:27 PM  توسط مهدیه   | 

بلاگفای بی تربیت ..........

واقعا این خیلی زشته که "بلاگفا" همین شکلی بدون اجازه میاد و "قالب وب" آدمو عوض میکنه ...اونم وقتی که حال و حوصله نداری و همه چیز به هم ریخته است ......نا نداری بیای بگردی پی قالب سابقت ......همه چیزو به هم ریخته  این بی تربیت .........تازه آهنگ هم دیگه ندارم ................به اطلاع دوستان برسونم تنها" عموم" هم فوت شدن دقیقا همزمان با تاسوعای حسینی و یکی از علت های غیبت آینده ام همینه ..............

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 0:9 AM  توسط مهدیه   | 

صدای پای او برای من با همه ی صدای پاها فرق دارد.................

سلام این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم.............آمدن محرم گذر پاییز وکم کم وارد شدن به فصل زمستان و بعد هم بهار و دوباره نو شدن .........به علت ها و معلولها .....به پسرم به مادرم به عزیزترین دوستانم .و به بخش عظیم تکامل روحی وجسمی و روانی ام همسرم .....

.همسر همیشه مهربانم .همیشه صبور و همیشه بخشنده ام ...به اینکه سالهای اول زندگیم هرگز فکرنمیکردم این گونه وابسته اش بشوم و حالا  این وابستگی به حد بالای دلبستگی رسیده و بدون او ....... حتی  بدون لحظه ای" بی او بودن" طاقت نمی آورم گذر این روزها .ساعتها .دقایق .......و به قول بعضی حتی" نانو ثانیه ها "را ........این روزها مدام سرش درد می گیرد و درد به چشمانش میزند....به حقیقتی که تنها قلب آدمی گواه آن است نگران میشوم چیزی در قلبم چنگ می اندازد و هی در خودم از اینکه لحظه ای حتی ثانیه ای از زندگیم را کنارمن نباشد "وهم "دارم .......دوست داشتن و عشق و این مدل ابراز علاقه ها ....خاص سن من و او نیست ..نه اینکه پیر شده باشیم ....چیزی در میان ماست که نامش "اهلی شدن " است .........روزها نزدیک ساعت یک ربع به ۲ منتظر صدای قدمهای آمدنش در پشت در خانه هستم وانگاربه طرزی که شرطی شده باشم به هر صدای پایی دقت میکنم و من آخر صدای پای او را میشناسم ..صدای پای او برای من با همه ی صدای پاها فرق دارد.......وقتی می رود تاب این دوری را ندارم و به هزار بهانه زنگ میزنم تا صدای زیبایش را بشنوم ..و وقتیکه از هم دورتریم به هر دلیلی   همیشه آیه الکرسی میخوانم که از هر گونه بلا به دور باشد .........نخندید و مرا به سخره نگیرید ....بی اراده و بدون هیچ دلیلی چنان زندگیم به او بستگی پیدا کرده که اگر لحظه ای نباشد آرزو دارم من هم نباشم  دوست داشتنی که آدمی در پس آن دنبال دلیل بگردد بی ارزش است ......دارا و ندار .فقیر و غنی .خسته و سر حال .همه ی این حالاتش را با جان و دل میپذیرم ......... نمیدانم با چه حسی در جدالم؟؟؟؟؟ .

ولی عمیقا حالا میفهمم که وجود تفاوتها در" زن و مرد "عامل اصلی تکامل است و حالا که به "خودم " مهدیه ی کنونی نگاه  میکنم چقدر با گذشته فرق کرد ه ام .انگار از دنیای کوچک تصورات گاهی غلط خودم از دنیا و جهانبینی ام به زندگی مشترک پا را هزاران مرتبه فراتر گذاشته ام .....و از دید او که زیباترین خلق خدا برای من آفریده شده هم میتوانم به زندگی و مشغله ها و دغدغه هایش نگاه کنم .................نمیدانم این موهبت الهی است یا یک سیر غیر قابل اجتناب که بعد از مدتی "زن و مرد" بدون هم اصلا نمیتوانند زندگی کنند ........................خدایا از اینکه عشق و علاقه این نعمت خاص را در زندگیم جاری میسازی هزاران با ممنونت هستم............

پی نوشت ۱:این پست حس واقعیم است و اغراق نیست ..............

پی نوشت ۲:شنبه ی آینده امتحان اصلی رانندگی دارم دعا کنید تموم بشه بره پی کارش وگرنه "دق " میکنم

پی نوشت ۳:نمیدونم چرا این روزها همه دم از "کوروش کبیر " میزنند و اینکه ما آریایی هستیم و آیینمان زرتشت است و اینکه چه میدانم خیلی از اعتقادات خاص این روزها منحصرا برای اعراب است و گاهی تمام تنم میلرزد از این همه انکار و خدا را هزاران مرتبه شکر که هنوز قلبم زنده است .. و با شنیدن نام نامی "ابالفضل"  لرزه بر اندامم را حس میکنم و اشگم جاری میشود ...................

پی نوشت ۴:

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

...

پی نوشت ۵:
زندگی محفل باغی گذراست
که پُر از درد و بلاست
که پُر از جور و صفاست
من فقط میدانم که خدا آن بالاست و همیشه با ماست!
نعمتش در بر ماست
حکمتش بر سر ماست
رحمتش در پی ماست
ولی آدم تنهاست!
من فقط میدانم که خـدا آن بالاست

 

 

پی نوشت ۶:عزاداری هایتان مقبول درگاه حق و شدیدا التماس دعا ...............

 

 

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتان سر شار از عطر حضور دوست :مهدیه . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:19 PM  توسط مهدیه   | 

این روزها ............

این روزها چندان خوب نیستم .نه اینکه خوب نباشم غرق شده ام  انگار ................

..............مسافرتی هر چند کوتاه برای تمدد اعصاب و بعد قدوم مبارک دوستانمان از اصفهان ...حرفهایی که حرف دل بودند به ظاهر و بیشتر انگار" درد دل"..................

.نمیدانم شنونده ی خوبی بودم یا نه ......ولی به هر حال تمام سعی ام این بود که میزبان خوبی باشم ....و 3 روزی تقریبا به یاد ماندنی را برای مهمانانم به جای بگذارم...شناخت فرهنگ یک شهر دیگر در لابه لای لهجه ی شیرینشان .لبخندرا میهمان صورت هایمان میکرد و شیطنت های امیر که با دختر کوچک مهمانمان "هستی " اصلا نمیساخت و من چقدر به امیر تذکر دادم تا کدورتی ایجاد نشود ........

وقتی رفتند انگار خانه بارقه ای از برکت وشادمانی گرفته بود و نگاه رضایتمند همسرم از شیوه ی مهمان نوازی که علی رغم خستگی سعی میکردم مهمانان متوجه نشوند ...و اینکه "امیر خان "تمام برنامه هاش این 3 روز کنسل شد ........... چون ساعت خواب و بیداری مان عجیب به هم ریخته بود .نمیدانم ولی تجربه ی خوبی بود.......و بعد درگیر کارهای ادامه ی گواهی نامه که از هر چی "دور دوفرمان و پارک دوبله"حالم داره به هم میخوره ...........من نمیدونم رعایت این قوانین انقدر الزامیه .آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

اگه بگم از کلاس اضافه و تمرین خسته شدم اغراق نکردم ..............یه موقع هایی وسطش میگم عجب غلطی کردما ...با این که مربیم خیلی صبوره .ولی بعضی موقع ها از صداش از تذکراش...... .از مقیاسهاش برای "پارک 45 سانت و دوبل و تنظیم آینه "حالم بد میشه

.شیطونه میگه  کمربندو باز کنم از ماشین بزنم بیرون ..............بدم میاد یکی مدام دم گوشم یه حرفو تکرار کنه .........خسته میشم ...........زده میشم ..........اصلا قاطی میکنم ........

بازم به حرمت حضور مادرم و شان و شخصیت خودم هر کلاس" 2 ساعته" رو طاقت میارم میخوام برم کلاس "شنا" معطل گواهی نامه ام .........میخوام برم "زبان " معطل اینم .میخوام مثل انسانهای "رهاو آزاد " مطالعه کنم ..هی میگم شنبه کلاس دارم .یکشنبه کلاس دارم ...............

.انگار زندگیم بدون خواست خودم برنامه ریزی شده .....................................

راجع به" من و من میخواستم "یه پست جدید بذارم معطل گواهی نامه ام ........

نمیدونم ............در مورد "من و من " خیلی حرف دارم ............ولی یه کو چولو بگم که:

"من و من "یعنی گذشت .یعنی صبوری .یعی آزرده شدن ار آزردگی دیگری و شاد شدن حقیقی از شادی اون ....."من و من " یعنی یه پیوند قلبی نه شناسنامه ای.........

..........من و من یعنی گذشته و داستانهای عشقی گذشته رو فراموش کردن و ساختن عشق در کانون خانوادگی خودت .

"من و من " یعنی قداست .یعنی پر از پاکی شدن برای دوام زندگی .یعنی دریچه های قلبت رو لایه لایه باز کردن برای حضور همیشگی اون یکی کنارت .من و من یعنی فرو خوردن خشمت هنگام خشمش و بلعیدن  صدا و بغضت موقع فریادت تا هر دو آروم بشید .........من و من یعنی ................................

دعا کنید گواهی نامه رو بگیرم بقیه اشو میگم...................

پی نوشت ۱:مترسك انقدر دست هایت را باز نكن..... كسی تو را در آغوش نمیگیرد.... ایستادگی همیشه تنهایی دارد

پی نوشت ۲: بارالها ..
گاهی ..
نگاه رو بیــــــــ خیال ..!
حداقل یه چشمک بزن ..؛

پی نوشت ۳:به عشق در یک نگاه اعتقاد دارم ،
اما به اینکه یه نفر ، در یک لحظه از چشمت بیافتد بیشتر معتقدم

پی نوشت ۴:ه ضرب المثل چینی میگه :

برنج سرد را می توان خورد

چای سرد را می توان نوشید

اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...

پی نوشت ۵:هیچ چیز با گذشت زمان ساده تر نمیشود
فقط ما خسته تر میشویم
و پذیرش چیزها برایمان آسانتر میشود

پی نوشت ۶:کج بشین ولی راست بگو...

پی نوشت ۷:همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد;
یکی "درد" دیگری "دل" !
غیر از این باشد به تو می خندد...!

پی نوشت ۸:به سلامتی مگس... که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی...آخرش میزنه تو سرت

پی نوشت ۹:خدایا یه دامن شیک و پیک بپوش .... وقتشه اساسی دست به دامنت بشم ... !!! 

پی نوشت ۱۰:شما هم دیدین, این روزها به هر کی " پــر و بــال " می دی، جای اینکه باهات پرواز کنه واست " دم " درمیاره.......

پی نوشت ۱۱:خیال نقش مهمی در عشق دارد، بیشتر مردم عاشق فرد نمی شوند، بلکه عاشق تصوری می شوند که از وی در ذهن خود دارند ... و این بزرگترین اشتباهست
عاشق خودش شویم نه عاشق فکرمان از خودش.

پی نوشت ۱۲:مردان هم قلب دارند.... فقط صدایش.. یواش تر از صدای قلب یک زن است.... مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند.... شاید ندیده باشی.. اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند.. هر وقت زن بودنت را میبیند... سینه اش را به جلو میدهد..صدایش را کلفت تر میکند... تا مبادا... لرزش دست هایش را ببینی...
مرد که باشی... دوست داری.... از نگاه یک زن مرد باشی... نه بخاطر زورِ بازوها .................

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 7:57 PM  توسط مهدیه   | 

تا ساعاتی دیگر متولد میشوم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بزن اون کف قشنگه رو که تا ساعاتی دیگر  وارد ۳۰ سال میشم ........خدا حافظ 29 سالگی .................................. 
.حالا که در آینه نگاه میکنم 7 .8....10 تایی موی سپید دارم .........پسرم تقریبا هر روز بزرگتر و فهیم تر میشود ....................پوستم همچنان صاف است فقط چند تایی لک کم رنگ قهوه ای در امتداد گونه ی راستم خود نمایی میکنند.و حافظه ام نمیدانم از این مواد غذایی صنعتی و کار خانه ای است که میخوریم یا اثرات بی هوشی ها ی مداوم .عجیب ضعیف شده .................گهگاه گوشی تلفن .موبایل و کلید ....را به کرات گم میکنم .و با تلاش مستمر بالاخره پیدا میشوند
.مطالعه ام .............ای بد نیست گاهی چند ورقی از هر دری ................و آنقدر غرق خودم و نقش مادری خودم شده ام که "مهدیه " را پاک فراموش کرده ام .من" مهدیه "در آستانه ی 30 سالگی با خودم غریبه ام .کاش انقدر که به فکر هر روز مفید بودن روزها و زندگی "امیرم" بودم برای فکر کردن به خودم هم وقتی رو در نظر میگرفتم .باشد که فرزند "خلفی "باشد و جبران کند ...یعنی جبران میکند یا وظیفه میپندارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا آنقدر نا خواسته دوستش دارم که در برابر این وقف کردنهایم هیچ چیز جز رشدش خوشحالم نمیکند ................. حرف زیاد است عجیب زیاد ...ولی ناگفته ها ارزشی دیگر دارند .. من "مهدیه " 30 ساله شدم .............. و امیدوارم نقشی درست از خود بر صفحه ی زندگی باقی بگذارم ................همین ................... به افتخار من و سوده دو تا از بهترین دوستای متولد ماه "آبانتون " بزنید اون دست قشنگه رو ...................... صدا نمیاد ها یعنی همین قدر دوستمون دارید .......................... آهاااااااااااااااان یه چیزایی دارم میشنوم ....
پی نوشت ۱:خدایا تو که پیرهن نمی پوشی ، پس من هر چی باشه کلی پیرهن بیشتر از تو پاره کردم ! میشه به حرفام گوش کنی ...
 
پی نوشت ۲:بچه که بودیم دوست داشتیم آدم بزرگی بشیم...
اونقد تو فکر بزرگ شدن بودیم که آدم بودن از یادمون رفت............
 
 
بعدا نوشت ۱:دسته گلی که که از طرف" پدر و پسر" مثل هر سال تدارک دیده شده بود .....
.قندی ته دلم آب کرد عجیب .با سه شاخه "گل رز" نماد این زندگی خانوادگی کوچک..........
.با کارت کوچک :تولدت مبارک ......که به هر شکل از "مهدی عزیزم" از تمام لطف هاش بابت این حس مشترک سپاسگذارم ..........
بعدا نوشت ۲:پیراهن زیبایی که به انتخاب خودم از طرف مادر همیشه نازنینم داده شد .فقط حلقه ای از اشک در چشمانم جاری ساخت :میگم مامان ۳۰ سالم شد من کادو نمیخوام "بچه "که نیستم ............ میگه یه بار تو ساله ........میگم یه بار تو سال برای من و بقیه ی خواهر برادرها و نوه ها که شد همه ی سال .میخنده و نگاه مهربونش رو به چشمام هدیه میکنه و من فقط شرمندش میشم ............ همین !!!!!!!!!!!!!.
 
ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه . 
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت 5:27 PM  توسط مهدیه   | 

تو همانی که خود می اندیشی ..................

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.
يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آ......ن بيرون آمد.جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد.اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت
به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور
کرد.بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال
رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.
(اثر گابریل گارسیا مارکز)
بعدا نوشت۱: :باران بالاخره شروع به باریدن کرد و انگار هم قصد بند آمدن ندارد............خدایا چقدر خسته ام .........................چقدر زیاد .........انگار دلم هزار سال سکوت میخواهد ..........کدام جزیره است که در آن هیچ بود و نبود و نابودی نباشد ....من باشم و من باشم و من و سکوت وتنهایی........... تا از خودم به تو برسم و سخت در آغوش بفشارمت و بگویم چقدر غریبانه......... .و سرسختانه دوستت دارم ......خلاصه شده ام در نقشهایم این روزها ...........دلم "مهدیه ی "بدون نقش میخواهد .دلم برای خودم تنگ شده .
خدایا خسته ام .خسته ........انگار تمام شده ام .......................   ومن هر روز تمام میشوم و دوباره آغاز ...............اما خسته ام .........کاش میشد زندگی را مدتی تعطیل کرد و به خوابی موقت فرو رفت .تک تک سلولهایم خستگی را فریاد میزنند.................................................خسته ام ........................ از دویدن .از این همه تلاش .................از مراعات .از همه چیز و همه کس خسته ام .خسته !!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 0:35 AM  توسط مهدیه   | 

اندر حکایت مسایل تحصیلی امیر حسین خان

این روزها خیلی درگیرم ..........آنقدر در گیر که کمتر به خودم .سلامتی خودم .نوع غذا خوردنم ....پیاده روی ..........و خیلی چیزها ی دیگر توجه میکنم .........چقدر این روزها فکر توی کله ام راه میروند ............گاهی از دست همه اشان خسته میشوم و دوست دارم همه را به زباله دانی ذهنم روانه کنم ..........ولی مگر میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سر زدن به مدرسه ی امیر.......... .ادامه ی  کارهای اخذ گواهی نامه ی رانندگی که "چشم بد دور "در ایران از ۷ خوان رستم باید گذشت تا یه کارت معتبر دستت باشه .کلاس اسکیت امیر که به دلیل دوری مسیر و خستگی مفرطش بعد از مدرسه بعد از ۳ ترم کنسل شد .و شروع دوباره ی زبان ترمیک که مروری بر دانسته های گذشته اش است  ...............کارها و امور مدرسه که تا از مدرسه بر می گردد سریع انجام  میدهد و این مقید بودن و حساس بودنش به تکالیفش اگر چه گاهی اذیتم میکند لذت بخش است ...............

.........چیزهایی که اذیتم میکنند و باید با زمان درست شوند ........بغض هایی که این ۱۰ روزه به سراغم آمدند و من هی فرو خوردمشان و هی دندان بر جگر کذاشتم تا بالاخره روی اصلی این "دختر آبان ماهی " نمایان شد و با ناظم مدرسه ی امیر که زنی ۴۲ .الی ۴۳ ساله است روبرویم کرد ............

.........محیط آموزشی که در آن تنبیه "کتک " باشد .به نظر من فاقد صلاحیت است .چقدر خودم رو خوردم..........چقدر زیاد...........

 اولین بار که دیدم از پشت گردن بچه ی دوم ابتدایی  رومیگیره و تنبیه ش میکنه .......... با زبان مراعات و احترام ازش خواستم .که جلوی دیدگان این پیش دبستانی های ۶ ساله این کار زشت رو انجام نده .........

 دومین بار که دیدم ..........با مدیر که به ظاهر............ مرد ذی صلاحی بود صحبت کردم ........و ایشان عنوان کردند .من مراتب را قید کرده و به  خانم ناظم گوشزد خواهم کرد و اینکه دست اولیایی را که نواقص مدرسه را میگویند میبوسم .نمردیم و یک نفر هم دستمان را بوسید .........

سومین بار دیدم زبان مراعات و این بازی با کلمات در لفافه ی های مودبانه بی فایده است ..........................آنجا بود که دیگر نفهمیدم و نخواستم هم  که بفهمم............. .با صدایی که در حنجره ام  میلرزید روبرویش ایستادم .........:گفتم شما چی فکر میکنین .......فکر میکنین بچه های ما چون در منطقه های ۲ رقمی تهران و جنوب تهران اند بچه های بی ارزشی هستند ........یا مثلا ما اولیا ندیدیم ..........مطالعه نکردیم............ و نمیدانیم  روانشناسی رفتار با کودک روخانمم!!!!!!!!!!!!!!

.فقط اگر  .......فقط اگر .خدایی ناکرده باد برام خبر بیاره دست به امیر من زدید ..........با پدرش طرفید .پدرش مثل من اهل مراعات نیست ..........اول شکایت میکنه بعد با همون شیوه ای که فرزندم رو زدید .خودتونو میزنه .و اطمینان داشته باشیدمیزنه اینو بهتون قول میدم .اون لحظه "محرم " "نا محرم  " هم سرش نمیشه .به سختی تونستم بغضم رو حفظ کنم .و رفتم به اتاق مدیر و گفتم که متاسفم :شما هیچ بچه ای رو از پیش دبستانی برای پایه ی اول نداریدآ قای محترم  ...این فقط نظر من نیست نظر اکثر اولیاست ..........و اومدم خونه و یه دل سیر گریه کردم ............

"زنیکه" انگار جنون داره ..حالا چند روز یه بار میرم و سر میزنم .این مثلا اندر حکایت مدارس غیر انتفاعیه .وای به حال دولتی .اصلا کوش اون موقع که میگفتن و میشنیدیم :معلمی شغل انبیاست .معلمهایی که انقدر درد "نان " دارند که اعصاب دانش آموز ندارند ..................

به امیر گفتم :فقط اگر" پرش به پرت گرفت " اشاره کنه کافیه ..امروز زنگ زدم چند تا از مدرسه های اطراف که خصوصی هستن .فقط یه کم مسیرشون دور تره ...........گفتن ۲۰ فروردین به بعد باید اقدام کنم ..........

.عضو انجمنم............ یعنی خواستم باشم که بدونم چی به چیه باید به مادر ها بگم کوتاه نیان.......... .از اغتشاش واین حرفها بدم میاد .ولی بیزارم از معلمی که با بچه مثل "ح......وون." رفتار میکنه ......

امیرو نیاوردم بیرون از اون مدرسه چون معلم فهمیده و خانمی داره .چون امیر هم کلاسی هاشو دوست داره .و چون دچار دوگانگی میشه هی اول کاری این مدرسه اون مدرسه بشه .............

مهدی عزیزم هم اگر چه مثل من نگرانه ولی بروز نمیده ..............

  گاهی در قالب شوخی میگه :ببین خانم تازه یه بچه فرستادی مدرسه ها ..........هر روز مدرسه ای .......

نمیدونم چرا این روزها اصلا حالم خوب نیست و مدام نوسان دارم .دلم میخواد زار بزنم .از این دو رویی ها .از این بو قلمون بودن آدمها .دلم شکسته ...............

.میگم خانم من خودم دیدم بچه رو میکشی میبری تو کلاس گوششو سفت مگیری ..میگه خانم اگه من این کارو میکردم که مدرسه این شکلی نبود .......جلوی همه کتمان میکنه .میخوام ایندفعه برم سریع دستشو بگیرم بگم این دست تو نیست که الآن زد توی گوش این پسررررررررررررررر .فقط خدا رحم کنه و موضوع جنونش "امیر من" نباشه وگرنه حسابش با کرام الکاتبینه ............................

حالم اصلا خوب نیست .اصلا........دعا کنید بهتر بشم این روزها 

پی نوشت ۱:  گاهي آدم ها آن قدر زود عوض مي شوند
آن قدر زود،که تو فرصت نمي کني،به ساعتت نگاهي بيندازي
و ببيني چند دقيقه فاصله...ميان دوستي ها تا دشمني هاست

 
تمام حرف دلم این روزها :
 
گاه دلتنگ میشوم
دلتنگ تر از همه دلتنگیها
گوشه ای می نشینم
و می شمارم
صدای شکستن ...
ها را
نمی دانم من کدامین امید را نا امید کردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که این چنین دلتنگم..........................نمی دانممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه

بعدا نوشت ۱:آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند......
از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند ”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . .

 
بعدا نوشت ۲:
مـعـذرت خـواهـی همـیـشه بـه ایـن معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه اس...ت ..!
معذرت خواهی یعنی: اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره............
 
 
بعدا نوشت ۳:ایـــن روز هـــا دلگرمـــی مــــی خـــوام , وگـــر نـــه چیــزی که زیـــاده ، ســرگرمی...
 
بعدا نوشت ۴: بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!!!
 
بعدا نوشت ۵:نـــــه چــــــــهره !
نـــــه اثر انگـــــشت !
آدم ها را از طرز " آه " کشيدن ‌شان بشناسيد
 
!بعدا نوشت ۶:گاهي ، وقت خداحافظي از کسي خواسته يا ناخواسته ميگيم : « مواظب خودت باش ! »
مواظب... خودت باش يعني فکرم پيش توئه !
مواظب خودت باش يعني برام مُهمي !
مواظب خودت باش يعني نگرانتم !
مواظب خودت باش يعني به خدا مي سپارمت !
مواظب خودت باش يعني... واقعاً مواظب خودت باش....
پس مواظب خودت باش......
 
 
بعدا نوشت۷::این بچه سرما خورده اساسی از شنبه توی خونه ور دل این مادر فدا کاره .مثل مردای  گنده بهونه میگیره .................. گاهی اساسا روی اعصابه ... .همش میگه بیا پیش من بشین .هی من آب میوه میگیرم.هی شلغم بخار پز میکنم .و هی آخرش من مامان خوبی نیستم  از بس بخور سرد و گرم توی خونه روشن کردم خونه شده عین حموم .سر ساعت داروهاشو میدیم ........از یکشنبه تا امروز هم مدرسه نرفته .مثل زندانی های سیاسی از خونه ممنوع الخروج شده .منو اذیت میکنه .هی بهونه میگیره .آخرش هم بده منم و خوبه پدرش .خدا به دادم برسه .امروز حموم بخار کرد یه کم بهتره .......تا میخوابه میام به نت سر میزنم .وگرنه "نت" هم قطع میکنه .ور پریده همه ی سیم ها و کابل ها رو بلده چی به چیه و کدوم برای اتصال و کدوم برای قطع ارتباطه .دوباره فصل پاییز و زمستون اومد و این سر ما خوردگی ها ....................اه اه اه"با فتح الف " ................بچه ها همیشه توی این فصل داغون میکنن آدمو
+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 10:30 AM  توسط مهدیه   | 

جملاتی که اندیشه را متلاطم میکنند و گاه وجدان را.............

۱:دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، خویشاوندان ثروتمندش در عزایش گوسفندها سربریدند..............

۲:از هیچ کار بچگیم پشیمون نیستم
جز این که آرزو داشتم...
بـــــــــــــزرگ شوم!

۳:در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن بیش از نیاز به نان است...

۴:کلا بدبختی تون رو به کسی نگین خودتون یادتون میره اما بقیه خوب یادشون میمونه...

۵:خشم مانند طوفان است بعد از مدتی فرو خواهد نشست ولی بدان که حتما شاخه هایی شکسته اند.........

۶:کاش زندگی یک بازی بود
تا یارت هر جا جرزنی کرد یا دلت رو شکست
بازی رو بهم بزنی و دوباره از اول بازی رو شروع کنیم.....

۷:بعضی چیزا به ظاهر لطفه اما در حقیقت توهینه!
مثه هدیه دادن شونه به یه آدم کچل
مثه سلام رسوندن به آدمی که به خونت تشنه است؛
مثه گفتن"دوستت دارم"تو لحظه تموم کردن رابطه
........

ادامه دارد...........

۸:غرور هديه شيطان است و عشق هديه خداوند و ما هديه شيطان را به هم مي دهيم ولي هديه خداوند را از يکديگر پنهان مي کنيم.............

۹:خدایـــــــــــــا...
دستم به آسمانت نمی رسد...
اما تو که دستت به زمین می رسد،
.
.
.
بلندم کن...

:۱۰بُغض سه حرفه...ولی وقتی گلُوتو میگیره یه دنیا حرفه ...

۱۱:کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام درهر شهر، یه باشگاه زیبایی افکار داشتیم ...
مشکل امروز ما اندام ها نیستند ، افکارند!!!

۱۲:وقتی از شادی به هوا می پری ،مواظب باش کسی زمینو از زیر پاهات نکشه....

ادامه دارد.......

۱۳:ساده ی ســــــــــاده

از دست مـــــــــــی روند . . .

همه ی آن چیز هایی که . . .

سخت سخـــــــــــت به دست آمدند

۱۴:فیزیک بعدها ثابت می کند
که جای خالی آدمها
در موسم پاییزی بزرگتر می شود.....!

۱۵:می گویند ببخشید و فراموش کنید ، اما کسی که ارزش بخشیدن داشته باشد تو هرگز فراموشش نخواهی کرد....:|

۱۶:اینجا زمین است ، ساعتها به وقت انسانیت خوابیده است ...

۱۷:كسي كه يك بار رفت ، اگر هم برگرده... يادت باشه ديگه راهِ رفتن رو ياد گرفته ...!!

۱۸:هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید اول ، آنچه نیستید دوم ، همه ی آنچه هستید .........

۱۹:علی چپ ، راست می گفت : این روزهــا کوچه اش ظرفیت اینهمه متقـاضی را ندارد ، باید بزرگــراهش کرد............

۲۰:خدایا...!! این روزها...!! حرفهایم...!! ... بوی ناشکری می دهند...!! اما...!! تو...!! به حساب درد دل بگذار...! 

ادامه دارد...............

۲۱:هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است........................

:۲۲:خدایا .... آلودگی دلهاى آدم ها از حد هشدار گذشته ، دنیا رو چند روز تعطیل نمیکنی ... !!!؟؟؟

۲۳:این روزها وقتی با یه نفر دست میدی.....باید بعدش انگشت هات رو هم بشماری و ببینی که هر 5 تا رو پس گرفتی یا نه !!
والا !! اینقدر اوضاع خرابه

 :۲۴:ما مردمی هستیم که بزرگترین افتخارمان

دیدن برخورد سر نزدیکانمون به سنگه...

چون از گفتن جمله" دیدی حق با من بود " لذت میبریم...

۲۵:برای کسی که میگوید صداش گرفته، سرش سنگیه و آب ریزش بینی دارد، هی نسخه نپیچید؛ شاید بغضی در گلویش ترکیده باشد ...

۲۶:مـــــادر مشهـــــورترین و محـــــبوبترین نـــــقّاش روی زمـــــین است ، که مهـــــربانی را به زلالی آب به تـــــصویر میکشد و بی‌ منت آن را هدیـــــه میکند....
مادر دوستت دارم.همین

ادامه دارد...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1390ساعت 5:9 PM  توسط مهدیه   | 

تحولی به نام "مهر"

این روزها خیلی در گیرم .گاهی آنقدر کار برای انجام دادان دارم و سرم شلوغ میشود که سر زدن به وبلاگ و "به روز کردن "این صفحه هم برایم سخت است ..............روز "خدا " که آغاز میشود آغازش با 

نام "یگانه ی هستی بخش "است و پایانش آنقدر خسته هستم که پایان آن روز را در آغاز روز دیگر در می یابم ....خسته نیستم روزهایم پر تلاطم شده اند .و سرشار از ساعات مفید..................

من و همسرم که به اقتضای شغل همسرم صبح زود برایمان ۹:۳۰ صبح معنا می شد حالا تا خود سپیده ی صبح یک بار من و یک بار او به نوبت در ساعات متفاوت از خواب پریده و به ساعت نگاه میکنیم که مبادا  عقربه های ساعت ۷:۱۵ دقیقه را نشان بدهند .......خود امیر اذان صبح از خواب میپرد و من را در حال نماز با چشمانش پیدا میکند و  با لحن خواب آلودش میگوید :مدرسه ام دیر نشه مامانی ......ومن با وجودی سرشار از شادمانی از این سحر خیزی پسرم و وسواسش برای رسیدن به موقع سر کلاس .....میگویم :بخواب ۲ ساعت دیگه بیدارت میکنم .امیر خان  .........

همسرم آنقدر کیفیت صبحانه ی پسرم برایش اهمیت دارد که هر صبح خود را موظف به گرفتن نان داغ میداند ...و هر صبح در فاصله ی زمانی ای که "مهدی عزیزم "صبحانه ی امیر را میدهد من سریعا تدارک تغذیه ی مدرسه ی او را میدهم ....

عقربه های ساعت که به ۱۱ و نیم صبح نزدیک میشود انگار تمام وجودم منتظر است تا با دستان کوچکش زنگ را بفشارد و کوله اش را به دستم بدهد و بگوید :مامانی من برگشتم ..............

آنقدر مرتب و حساس است که سریع "روز نگارش" را نشانم می دهد و میگوید :مامانی معلمم برات اینجا نوشته است ...منظورش گزارش برنامه های مدرسه در آن روز است .........انگار با شروع ماه مهر تحولی عظیم در زندگی سه نفره ی ما رخ داده است............

....اغلب صبحها بعد از رفتن امیر در تدارک ناهار هستم و سعی میکنم همانی باشد که پسرم والبته پدرش دوست  دارند

بعد از صرف ناهار .چون "بزرگ مرد کو چکم" خسته است برقها را خاموش میکنم و از آنجایی که منزل ما جنوبی است تاریکی دلچسبی بر فضا حاکم میشو د .ودر سکوتی مطلق همگی استراحت ظهر گاهی کوتاهی را با طیب خاطر به انجام میرسانیم .............

و بعد از ظهر با انجام یک فعالیت ورزشی به اقتضای کلاسهای امیر و گهگاه سر زدن به مادر یزرگ هایش و البته رسیدگی به تکالیف مدرسه اش به پایان میرسد.....

تا شب هم به صورت بازی طوری که خسته نشود .شعرها و سوره هایی را که باید حفظ کندرا با هم هی تکرار میکنیم.........

تنها رنگ آمیزی را نگه میداریم تا با پدرش انجام دهد .دوست دارم پدرش هم در انجام تکالیفش سهیم باشد نه فقط من .....و هی تکرار "من" !!!!!!!

خلاصه اینکه با شروع" ماه مهر" و مدرسه ی این" امیر حسین خان "تحولی بس منظم و زیبا و دلنشین در خانه ی ما بر پا شده........

و البته گهگاه تکیه  کلامهای خاص پسرم ............خنده را با لبهایمان آشتی میدهد .اینکه من "مامان " نیستم "مهدیه خانم " هستم ... و لحن خاصش وقتی .بدون اینکه لازم باشه ......کاملا جدی میگه :مهدیه خانم باز رو یه چیزی کلید کردی .که در جواب اخم من از این مدل حرف زدنش سریع میگه :الآن ........الآن ........... مامانی خودت هم خنده ات میگیره .و تمام صورت گرد و تپلش به آنی پر از خنده میشه که از خنده ی اون صدای  قهقهه های من هم  در فضا پخش میشود .............

گاهی دلتنگی به سراغم می آید وقتی مدرسه است .جای جای خونه با عطر با مزه گی هایش پر شده   ...........و غرور مردانه اش وقتی مرا در مدرسه میبیند .نمیپرد  بغلم مرا در آغوش بگیرد مثل بقیه هم سالانش .....با گوشه ی لبش لبخند مردانه ای میزند در حالی که ابروانش بالاست .و چشمانش به سمت راست متمایل شده .......انتقال میدهد که از پشت پنجره ی کلاسش به دفتر مدیر یروم و هی نگاهش نکنم ...............و من عاشق این غرور و تخسی و تمرین مثلا مردانه بودنش هستم ...........

پی نوشت ۱:این روزها صمیمانه از مادرم .........مادر بزرگوارم ....مادر عزیزم .......مادر صبورم .متشکرم که ۱۰ روز متوالی در ساعات آموزش رانندگی همراهی ام کرد .وجودش سر شار از آرامش ....چهره اش سرشار از مهر .......نگاهش همیشه برای من سرشار از امید و شوق بوده و هست ........ومن همیشه می ستایمش ...خداوند همیشه حافظش باشد برای من

پی نوشت ۲:عجیب آرامم و عجیب عشق و مهر ورزی جاری .....خدایا این حس را در تمام خانواد ه ها جاری ساز.......آمین

پی نوشت ۳:بقیه ی پی نوشت ها از همون هایی هستند که گلچین کردم امیدوترم بپسندید ............

پی نوشت ۴: یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند
یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند

پی نوشت ۵:دلم واسه اول دبستانم تنگ شده...
که وقتي تنهـــا...
يه گوشه ي حياط مدرسه وايسادي...
يه نفر مياد و بهت ميگه ...
ميـاي با هـم دوســـــت شيـــم...

پی نوشت ۶: راه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم

مدام ...

دیوانه نیستم ...
...
خنجر از پشت خورده ام

پی نوشت ۷:استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر
...........
در بازی زندگی اگر عوض نشویم
تعویض می شویم...........

.پی نوشت ۸:چرا نمی‌فهمه اون کسی‌ که وقتی‌ بهش میگی‌ تنهام بذار، یعنی‌ در واقع منظورت اینه که بیشتر از همیشه به وجودش احتیاج داری...!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۹:بچه که باشی از "نقاشی"هایت هم می‌توانند به روحیات و مشکلات و درونیاتت پی ببرند

بزرگ که می‌شوی از حرفهایت هم نمی‌فهمند توی دلت چه خبر است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت ۱۰:گفتی که ما به درد هم نمیخوریم....اما هرگز نفهمیدی....من تورا برای دردهایم نمیخواستم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۱۱:زندگی به من آموخت، همیشه آماده دفاع از حمله احتمالیِ کسی باشم، که بهش محبت.....کرده ام.!!!

پی نوشت ۱۲:ارزش انسان به داشته هایش نیست به چیزی است که نا گفته مانده و آرزوی رسیدن به آن را دارد...!!!

و آخرین پی نوشت که خیلی زیباست : خدا خبر داری که شوخی شوخی
داریم پیر میشیم؟
قرار نیست مارو یه خورده به آرزو هامون برسونی؟

  ایام به کام لحظه لحظه های زندگیتون سرشاراز عطر حضور

دوست :مهدیه

بعدا نوشت ۱:دارم دنبال اون قالب سبزه که اول بود میگردم .یادم نیست توی قالبهای پیچک بود یا پرشین.اصلا هر چی میگردم نیست شده .دیدینش یه خبری هم به من بدین .این قالب هم محض تنوع گذاشتم تا اون قالب سبزه رو پیداش کنم ........................شدم هاج زنبور عسل که دنبال مامانش میگشت...........تا بعد  

بعدا نوشت ۲:نمیدونم چرا وقتی کنار بابای امیر که به قول خودش از ۷ سالگی رانندگی میکرده .رانندگی میکنم.دست و پام هم دیگه رو نمیشناسن .درست مثل یه دختر بچه ی ۱۴ ساله که دل باخته شده باشه این ته قلبم هی قنج میره .که نکنه پیشش حین رانندگی سوتی بدم.اصلا یکی نیست به من بگه تو روز روزش کتونی پا میکنی با کفش پاشنه ۵ سانتی آخه میرن تمرین .......اه اه اه (با فتح الف ) چقدر امروز از دست خودم عصبانی هستم.......بعد هم گفت حالا یه پارک دنده عقب کن .دنده رو زدم عقب .اصلا هول شدم دیگه پشت رو نگاه نکردم.داشتیم میرفتیم به نا کجا آباد.......آخرش هم که کم نمیارم آخه من گفتم:عزیزم تازه ۱۰ روزه هامن میرم تمرین ......تازه من پام به کلاج و ترمز" پراید "عادت داره .نه "پرشیا" ..................خب اینو نمیگفتم چی میگفتم .اونم گفت :اطمینان داری این ۱۰ روزه آموزشگاه بهت چیزی یاد داده .بعد نمیدونم چرا کنار مربی ام انقدر خوب رانندگی میکنم .خلاصه انگار اینا که چند سال راننده هستن حوصله ی ما تازه کار ها رو ندارن ............چه میدونم ...............امروز گند زدم

 بعدا نوشت ۳:بالاخره جوینده یابنده است ......................انقدر گشتم.و گشتم تا قالب سبزه رو پیدا کردم.شاد باشید .هاج زنبور عسل هم یه روزی به مادرش میرسه

بعدا نوشت ۴:آینه .آینه .آینه .....بسه !!!!!!!!!.فهمیدم دارم به ۳۰ سال نزدیک میشم.هی تار موهای سپیدم رو به رخم نکش .و بهم گوشزد نکن .خودم چشم دارم دارم میبینم.تو کاسه ی داغ تر از آش نشو..............ازت خواهش میکنم.بذار فکر کنم هنوز جوونم .......دیگه از الآن تا هرگز .زیاد پیشت نمی آم.سعی میکنم موهامو جلوی تو برس نکشم ....وقتی صورتمو میشورم هم زیاد توی صورت تو نگاه نکنم .بذار با هم دوست باشیم و دوست باقی بمونیم ..........بذار حرمت بینمون شکسته نشه .بذارررررررررررررررررررر کمتر رک و پوست کنده حقایق رو بگی ...خب .......................بذار لطفا .به خاطر من ..........

پی نوشت ۵:همه چی آرومه...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 0:46 AM  توسط مهدیه   | 

من که میدانم او کیست!!!!!!!!!!!!!

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین   افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.         
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت:
اما من که می دانم او کیست . . . !
پی نوشت ۱:سلام ...چند وقتیه نمیتونم به روز کنم و از این بابت شرمنده هستم .... تا امروز که این داستان رو خوندم ....................دیشب با همسرم فیلم :"جدایی نادر از سیمین" رو دیدیم .حض کردم از دیالوگ بازیگر مرد این فیلم که در جواب خانمش توی دادگاه که گفت :پدرت ؟آلزایمر داره تو رو نمیشناسه .گفت :اون نمیفهمه من پسرشم .من که میدونم اون پدرمه ...................
پی نوشت ۲:این روزها همه دلگیرن ....نیلوفر که انگار اصلا نیست و چند وقتیه به روز نکرده .چکاوک هم که همش میگه حالم خوب نیس .هستیا هم که در نهایت صبر مطالب زیبا میذاره و البته از بقیه رو فرم تره انگار.منم که سخت مشغول تمرین رانندگی و تلاش برای اخذ گواهی نامه ام ...با برنامه های مدرسه ی امیر دیگه وقتی برام نمیمونه فکر کنم حالم خوبه یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟...................ساعتهام خیلی زود خرج میشن .و شب از خستگی نمیفهمم چه جوری خوابم میبره
پی نوشت ۳:خاطرات خیلی خوبن ..........اما به شرطی که توشون در جا نزنیم .باید دست ناخورده به جا بمونن .بعضی از خاطرات اگه هی بخوای حلاجی بکنی و هی بگی چرا نشد .چرا نرسیدم .چرا و چرا ......و هزار تا چرا ی دیگه  قداستشون رو از دست میدن .....در اکنون زندگی کنیم.در اکنون
پی نوشت ۴:رفتم مدرسه ی امیر ........معلمش میگه :شما مادر امیر حسین نایینی هستین .میام بگم :پ ن .پ .مادر کل این ورو جکام !!!!!!!.میگه :خانم نایینی شرمنده .خیلی آقاست وخیلی با هوشه .خیلی مرتبه .فقط خیلی حرف میزنه !!!!!!!!!!!!!!!!!! میمونم چی بگم :تو دلم میگم .مامانش که عشق گویندگی داشت و نشد احتمالا امیر ادامه ی نیاز سرکوب شده ی مامانشه که هی حرف میزنه ................... سعی میکنم به خودم مسلط بشم و نگرانی مو انتقال ندم .میگم :خانم هر جوری که خودتون صلاح میدونید باهاش رفتار کنید .فقط جلو دهانش رو با دست نگیرید .چون تو خونه هم همین کار شما رو  روی من انجام میده  و متوجه نیست این کار کار درستی نیست ................و طفلک معلم امیر انگار سرخ میشه ...........و فکر نمیکنه چقدر زود هر حرکتش زیر سوال میره  ......والبته سعی میکنم نگم بهش که معلم های این دوره از لحاظ روانشناسی به هیچ وجه صلاحیت معلمی ندارن . نمیگم  چون ۱۸ تا بچه ی آتیش پاره رو باید کنترل کنه اونم پسررررررررررررر......به این فکر میکنم که چه صبری داره این معلم !!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت ۴:عاشق پاییزم ......و کم کم داریم به ماه تولدم هم نزدیک میشیم ومن از این بابت خرسندم بسیارررررررررررررر 
پی نوشت ۵:چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ،
خدا یک وقتهایی دلش نمی خواهد
ما چیزی که دلمان می خواهد را داشته باشیم
پی نوشت ۶:نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم
پی نوشت ۷:
بگذارآدمها تا میتوانندسنگ باشند...تو از نژاد چشمه باش..
پی نوشت ۸:آرامش رهایی ازطوفان نیست, بلكه آرام زندگی كردن درمیان طوفان است..!
پی نوشت ۹:امروز ما ادم ها به جای اینکه دنبال خواب راحت باشیم

دنبال تخت خواب راحت هستیم ،

زندگی قشنگ شده ولی خوشمزه نیست
پی نوشت ۱۰:وقتی یه مشترک، «مورد نظر» هست ولی «در دسترس» نیست
اشباها رو می کنی به مشترکی که «در دسترس» هست ولی «مورد نظر» نیست......................
پی نوشت ۱۱:تو زندگی به هیچ چیز زیاد اعتماد نکن
حتی سایه ات ، که جاهای تاریک تنهات می ذاره...
پی نوشت ۱۲:فریاد را همه می شنوند، هنر واقعی
شنیدن صدای سکوت است...
پی نوشت ۱۳:به اين نتيجه رسيدم كه بعضي چيزا رو دارم بعضي چيزا رو ندارم ...

مثلا معرفت دارم ولي لنگه ندارم.........این آخریه دیگه اوج اعتماد به نفسه و تنها محض مزاح و لطیفه بود
بعدا نوشت :در ضمن همه چی آرومه ...................
ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 6:38 PM  توسط مهدیه   | 

درخت تو گر بار دانش بگیرد........................به زیر آوری چرخ نیلوفری را

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 12:58 PM  توسط مهدیه   | 

استاد و شاگرد !!!!!!!!!!!!!!!!!

استاد از شاگردان پرسید: چراوقتی مردم خشمگین هستند،صدایشان را بلند میکنند و با وجود اینکه طرف مقابل کنارشان قراردارد، سر هم داد میکشند؟
شاگردان هرکدام جوابی دادند اما هیچ یک از پاسخ ها استاد را راضی نکرد.
سرانجام او چنین پاسخ داد: هنگامی که دو نفر از هم عصبانی هستند،قلبهایشان ازیکدیگر فاصله می گیرد. آنهابرای اینکه فاصله راجبران کنند مجبورند که دادبزنند.
هرچه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد،این فاصله... بیشتر است و آنها باید صدایشان رابلندتر کنند.
سپس استادپرسید :هنگامی که دو نفر عاشق یکدیگر باشند ،چه اتفاقی می افتد؟
آنها سرهم داد نمی زنند بلکه خیلی به آرامی باهم صحبت میکنند.چون قلبهایشان خیلی بهم نزدیک است.
استادادامه داد:هنگامی که عشقشان به یکدیگربیشتر شد،چه اتفاقی میوفتد؟ آنها حتی حرف های معمولی هم باهم نمی زنند و فقط درگوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود.
سرانجام حتی ازنجوا کردن هم بی نیاز می شوند ..........
و فقط به یکدیگر نگاه میکنند........ این هنگامی است که دیگر هیچ فاصله ای بین قلبهای آنهاباقی نمی ماند............................. 
 
 
 پی نوشت ۱:آهای تویی که به بهشت و جهنم تو آخرت اعتقاد داری.....
.
.
.
خواهشا به انسانیت تو این دنیا هم معتقد باش

 پی نوشت ۲:تـــو مــمــلــکـــتِ مـــا
حتـــی ازدواج هَـــم بــا یـــک دروغ بـــزرگ شـــروع مــی شـــود :
عـــروس رفـتـــه گـــل بچــیــنــه .......!!!!!!!

پی نوشت ۳:در عشق جسورانه دل را به دریا بزن و بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد

پی نوشت ۴:هوا گرفته بود و باران می بارید. کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن، درست میشه.............

پی نوشت ۵:حرف‌ها هم مثل آدم‌ها هستند !
گاهی که باید بیایند ، نمی‌آیند !
یا آنقدر دیر می آیند که کار از کار گذشته

 پی نوشت ۶:چای دبــش
زير آسمان مهر
تلخ تلخ با غم پهلو
حالم خوب است
فقط دلم کمی
بهانه ات را ميگیرد.....

پی نوشت ۷:تنور فاصلــــــــة داغ است و من سیر از نان تنــــــــهائی ....
پی نوشت۸:.یکی زود به ستوه می آید، زود می رنجد، زود می رود، زود بر می گردد... یکی به ستوه نمی آید، نمی رنجد، دیر می رود, برنمی گردد...........و من آن اولی هستم .......زود به ستوه می آیم .زود میرنجم .......... و زود هم بر میگردم به آغوش روال....................

پی نوشت ۹:اونایی که رنگ پریدگی پاییز رو دوست ندارن

هنوز به این باور نرسیدن که پاییز همون بهاره که عاشق شده"

پی نوشت ۱۰:
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری ‌اش بدهم
بگویم که می‌گذرد غصه نخور
باید خودم را ببرم بخوابد….
من .. خسته است!!!...

من خسته است ..عجیب خسته است !!!!!!!!!!!!!!.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 9:31 AM  توسط مهدیه   | 

تقدیم به شما :تا زمانی که دوباره برگردم.....................

۱:حکایت عجیبیست رفتار ما را
خداوند می بیند و می پوشاند
مردم نمی بینند و فریاد می زنند . .

۲:مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند
اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست

۳:تنها چيزي كه ارزش اين همه فداكاري، تلاش و از جان گذشتگي رو نداره مال دنياست... اگر فقط روزي يكبار به آن دومتر جاي سرد و نموري كه قراره توش آرام بگيريم فكر مي كرديم، تمام اين جانبازي ها رو براي از دست دادن مال دنيا مي كرديم نه به دست آوردنش... حيف كه فراموشكاريم

۴:ای روزگار از دست تو هر چه مراعات کردم ..... کمتر رعایت شدم...

۵:یا آنقدر که تلاش می کنی آرزو کن. یا اونقدر که آرزو می کنی تلاش کن ."
این جمله حکایت امروز خیلی از ماهاست. باید به خیلی ها گوشزدش کرد.یکیش هم خودم
!

۶:تاحالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین سری برش میدارین ببینین چیزیش شده یا نه ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !!!!!! آخه چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۷:حافظ ، نظامی ، شاملو ، مشیری خدا را شکر نیستید تا ببینید ، عشق های زمانه ی ما از عشق هایی که شما به تصویر کشیدید چقدر فاصله گرفته است
این روز ها عشق ها بوی لجن گرفته است
نیستید ببینید اینجا تیشه ی فرهاد ها سینه ی شیرین ها را می شکافد نه کوه ها و سنگ ها را ...

۸:گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید،
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی چه کسانی اهمیت داده و به خود زحمت می دهند که این دیوار را بشکنند................

۹:هـمـۀ قــراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنــــــد ! بـعـضی از عـهـدهــا را روی قـــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ... حـواست بـــه ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد... شـکـسـتـــنـــشـان یـک آدم را مـی شـکند ...

۱۰بی شعوری یعنی لطف دیگران را وظیفه ی آنان پنداشتن ...

۱۱:چرا وقتی عاشقیم دنیا میفهمه و رسوا میشیم ولی وقتی تنهایی هیچکس متوجه نمیشه؟؟؟؟؟؟

۱۲:عاشق هم شدی مثل " زلیخا " سمج باش
آنقدر رسوابازی در بیاور
تا خدا خودش پادرمیانی کند.......اینو خیلی دوست دارم .خنده رو با لب آشتی میده .......نه ؟؟؟؟؟؟؟

۱۳:تنهایی قشنگ‌ترین حس دنیاست، چون برای داشتنش نیاز به هیـــــچ‌کـــــس نداری!

۱۴:

در " وا " می شود... !

در " بسته " می شود... !

در هم " وا بسته " می شود... ! ...
وای به حال من و تو که آدمیم و پر از احساسیم..............

۱۵:سنگ ها شاید،
اما گنجشک ها هیچ وقت مفت نبوده اند!!!
قلبشان همیشه میزده...

۱۶:.من عاشق اون دیالوگ قشنگ پدر ژپتو به پینوکیو هستم که میگه:
پینوکیو... چـــــــــــوبی بمان!
آدمها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست................

 

پایان نوشت :چند وقتی نیستم .....هی نیان بگین چرا به روز نمیکنی  و این حرفا ......باید بچسبم به خوندن و امتحان دادن و ردیف کردن کارهای مدرسه ی امیری و خونه تکونی پاییزی هم دارم...............این مطالب زیبا توی سایت شخصی دوست عزیزم "شبنم خانمه " که با اجازه و بی اجازه اینجا برای شما میذارمش ..به نظر من که عالین و جای تفکر زیادی رو دارن ..............

.بعدا نوشت :شدیدا .وقیحا ....و به طور کاملا جدی بدم میاد از همه ی اونایی که به خاطر یه نسبت خونی فکر میکنن همسر و پسرتو از تو بیشتر میخوان و دوست دارن ..............متاسفم که توی خانواد  ه های کنونی هنوز این مشکل وجود داره و تو باید برای حفظ کانون زندگیت سکوت کنی تا حرمت ها حفظ بشه ...................اه اه اه ........... اینو با فتح الف بخونین.......

بعدا نوشت ۲:

روزهاست که تنها دستانم را پل زده‌ام تا خدا....

.بی خیال از روز مرگی‌های دنیا،
خودم را به آغوش مهربانش افکنده ام....
.بی مهری سایه‌ها دیگر خیالم نیست،
دنیا به دیدگانم کوچک آمده....
.ثانیه هاست که تنها انتظارم دیگر،
بخشش‌های مهربان اوست و گسترده مهرش....
.نه این که دنیا را نخواهم نه
،دنیای من از این سوی تاریکی‌‌ها به آن سوی دلتنگی‌‌هایم سقوط کرده...
.درست جایی‌ که زیر خیال خدا آ‌شیان دارد....

  ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 4:31 AM  توسط مهدیه   | 

شاید فردایی نباشد .....شاید شما فردا نباشید ...ببوسیدش!!!!!!!!!!!!!!!!!

ببـوسیـدش ♥
حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد ♥ ببـوسیـدش ♥
... حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه ♥ ببـوسیـدش ♥!
... حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه ♥ ببـوسیـدش ♥!
گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! ♥ نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین ♥!ببـوسیـدش ♥وقتیحتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده ♥ ببـوسیـدش ♥!
وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون  ببوسیدش♥ وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره ببوسیدش ♥ وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه ♥ ببـوسیـدش ♥!وقتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه ♥ ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ ببـوسیـدش ♥!وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ♥ پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ♥! ببو.سیدش ♥ وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده ببوسیدش  ♥ وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ببوسیدش حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده ♥ ببـوسیـدش ♥!
وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه ببوسیدش  ♥ وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه ببوسیدش ♥ ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه ♥ ببـوسیـدش ♥!
حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش ❤ !شایـد فـردایی نباشـه ❤

♥شایـد شما فـردا نباشیـد

پی نوشت ۱: ∙∙هیچ وقت تنهاییتُ حراج نکن، فصلش که برسه به قیمت می خرن

پی نوشت ۲:تا حالا دقت کردین وقتی با یکی دعوا میکنید وقتی دعوا تموم میشه  ,تازه کلی جواب دندون شکن میاد به ذهنتون که دیگه کار از کار گذشته.!!!!!!!!! 

پی نوشت ۳:در دنیا فحشهایی وجود دارند که بار عاطفی شان از صدتا کلام عاشقانه بیشتر است..

پی نوشت۴:. ارزش واقعیِ لحظه ها رو تا زمانی که به خاطره تبدیل نشدن نمی‌فهمیم ...

پی نوشت ۵:لذتی که تو پیدا کردن مغر تخمه آفتاب گردونی که از دستت افتاده لای پوست تخمه ها هست ، در خوردن همه اون تخمه ها نیست!!

پی نوشت ۶:وقتی می‌بینی طرفت دیگه به هیچ‌کدوم از رفتارات اعتراض نمی‌کنه، فکر نکن آدم ایده‌آلی شدی!
این زنگ خطره. داره نسبت به تو بی‌تفاوت می‌شه. بفهم

پی نوشت ۷:قابل توجه آقایان: با توجه به در نظر گرفتن قیمت جدید سکه دیه از مهریه ارزانتر است.. حالا تصمیم با شماست.........چه میدونممممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!

!ایام به کام و لحظه لحظه های زندگیتون سرشار از عطر حضور دوست :مهدیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 7:55 PM  توسط مهدیه   | 

پایان عشق پایان زندگیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 7:53 PM  توسط مهدیه   | 

بوی پاییز میدهد تابستان این روزها ...........انگار که شهریور عاشق شده باشد...............

این روزها چندان روزهای خوبی رو نمیگذرونم..دندون درد شدید از یک طرف .........سر و سامون دادن کلاسهای امیر که با شروع پاییز و پیش دبستانی نیمه کاره میمونه ...بردن مدارکش به یه پیش دبستانی غیر انتفاعی که اگر توی مدرسه ی دولتی تعدادشون 30 نفر نبود هرگز غیر انتفاعی ثبت نامش نمیکردمممممممممممم .به خاطر دلایل زیادی که شما میدونید و من هم میدونم و ترجیح میدم که توی یه پست دیگه راجع بهش حرف بزنم.........تازه توی اسکیت داره پیشرفت میکنه که چون کلاس اسکیتش با کلاس مدرسه اش که بعد از ظهره ادغام شده تا 15 مهر بیشتر نباید بره .......اقدام خودم برای گرفتن گواهی  نامه ی رانندگی .......و گاهی موج منفی اطرافیان که..... و تو هی سکوت میکنی و کار خودت رو میکنی چرا که عقیده داری مهم رضایت خودت و بابای امیر هستش ..................گاهی فکر کردن به اینکه چقدر روزها داره زود میگذره..............و این سن که که دیگه ناغافلانه نمیشه روی 27  سال ثابت بمونه به قول بابای امیری :عزیزم 3 سالی میشه که 27 سالته قصد نداری وارد 28 سال بشی و من که با نگاهی سرشار از شوق میگم:بالاخره 10آبان امسال وارد 29  سال میشممممممممممم..... و ترجیح میدم عنوان نکنم:تازه شکوفه ها که دربیاد ۱۸ سالم تموم میشه چون کاملا غیر قابل باور وناملموسه...  ولی در کل این مساله  یه تلنگر به این نکته اس که عمر به شدت داره میگذره...... و انگار ما اغافلیم عجیب از این شدت گذر عمر ...............

از خاصیت دیگه ی این روز ها اینه که با گذر عمر و صد البته بزرگ شدن پسرم  این امیر خان ناز و دوست داشتنی به طرز کاملا واضحی مستقل شده  و مثل قبل  به حرفم گوش نمیده ..و به شدت ناراحتم میکنه .گاهی بعضی از نق زدنهاش و بعضی از بی ادبی هاش اذیتم میکنه ومن هی صبر میکنم و هی صبر میکنم و امان از اون روزی که کاسه ی  صبر این مامان مهربون لبریز بشه........ و امیر اون موقع لا به لای اشکهاش هی عنوان میکنه قول میدم که  : پسر مودب و خوبی باشم فقط مامانی دوسم داشته باش .و من که خودم رو کنترل میکنم که غرق آغوش و بوسه هام نشه .چون به شدت از پسر بچه ی لوس متنفرممممم.......... البته اون قدر ها هم قصی القلب نیستم ها............وقتی به حرفم گوش میده  وانتظاراتم رو در حد سنش برآورده میکنه......ناز و نوازشش فراموش نمیشه.............

چند وقت پیش حدود 5 ماه پیش یکی از  دندون های  عقلم رو کشیدم  دکتر دندون پزشک گفت :دندونهات سالمه حالا نمیدونم در عرض 5 ماه چه طوری 3 تا پر کردنی و 1 دونه رو کش و 1 عصب کشی دارم که "هی وای من"از این عصب کشی و آمپول سری و سوزنهاش ....که انگار توی دندونت چاه "ویل" کندن که هر چی سوزن میزنه هنوز عصب کشته نشده..... چند روز پیش انقدر دندونم سر  "با کسر سین "نشد که علاوه بر دو تا آمپولی که توی لثه ی پایینم زد دکتر ... از لیدوکایین و اسپری هم به طور همزمان استفاده کرد.......به جرات میتونم بگم پلک سمت چپم تکون نمیخورد.با همون حالته نیمه کج گفتم :دکتر همین طوری  نمونه صورتم.یه آن یاد یکی از هم کلاسی های دوران دبستانم افتادم که سمت چپ صورتش به طرز مادر زادی بی حرکت بود.....و چقدر وقتی آدم نعمتی رو صرفا موقت از دست میده شاکر و هزار بار ممنون خدای مهربون میشه.انقدر ترسیده بودم از تکون نخوردن پلکم :که اگه بابای امیر اون لحظه اونجا بود حتما تاکید میکرد :مجبوری با این صورت نیمه حس و سر  تلاش کنی حرف بزنی...........ولی جدی چون دندونپزشک جوون و تازه کاری هم بود ترسیدم نکنه بی قاعده آمپول زده  باشه .که بعد عنوان کرد متولد ۶۳ است و رتبه ی ۱۵۳ کنکور ۸۱ بوده و انقدر خوب کار کرده که دکتر متبحر اون مطب کارها رو از جمله عصب کشی و رو کش رو به اون واگذار کرده.....البته از حق نگذریم تا جلسه ی دوم عصب کشی اصلا درد نداشتم و بعد از این سوزنهای کذایی این درد دوباره شروع شده.......توی این لحظات امیر پایین پام نشسته بود و لبه ی چادرم توی دستش زیر لب زمزمه میکرد و با نگرانی نگام میکرد.......وقتی ازش میپرسم  چی میگفتی زیر لب  اون لحظه  بعد از اتمام کار دکتر در گوشم میگه  :برات صلوات میفرستادم  که عقلت درد نگیره............سعی میکنم خنده امو کنترل کنم .یعنی سعی نمیکنم صورت و دهان و لبم بی حسه نمیتونم بخندم ..... چون دکتر گفته بود یه دندون عقل دیگه دارم که باید کشیده بشه..........ومن از این همه مهربونیش که بیشک درصد زیادیش از من منتشر شده درونش ذوق میکنم .... یک .ذوق مادرانه................

.اومدن روزهای پاییز که به قول "هستیا " دلچسبه ومن که عاشق پیاده روی صبح توی این هوام در حالی که رادیو پیام گوش میدم و در راه برگشت از پارک نون بربری داغ و خامه عسلی و شکولاتی و سبزی خوردن میگیرم.....و با باز کردن در منزل   سریع رادیو رو روشن میکنم کلید چایی سازو میزنم .و با هزار ترفند دو مرد بزرگ زندگیم رو از خواب بیدار میکنم تا بعد از دوش صبحگاهی یه روز دیگه از روز خدا رو آغاز کنن.................فعلا حرفی ندارم ..چون اثر مسکنم رفته و دوباره درد داره مثل نبض توی دندونم شروع به تپیدن میکنه........  اومدن پاییز رو به همتون تبریک میگم...................خیلی زیباست این فصل...............خیلی........ تا بعد

پی نوشت ۱:زیاد نباش...زیاد خوب نباش...زیاد دم دست نباش...زیاد که خوب باشی...زیادی که همیشه باشی...دل آدم ها را می زنی..آدم ها این روزها ، عجیب به خوبی..به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند...زیاد که باشی..زیادی می شوی...زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد...عجیب...دورمی شوند...خیلی عجیب...زیادی می شوی!!!!!!!!!

پی نوشت ۲:با این قیمتی که سکه ی طلا پیدا کرده
در واقع آقایان متاهل هر کدام یک زندانی بالقوه!
و فعلا آزاد هستند ......

پی نوشت ۳:هر کی دلت رو شکست صداش و در نیار یه روزی دلش می شکنه صداش در می یاد..

پی نوشت ۴:.به رقص بادبادک میخندی و من به خنده تو...
میبینی؟
همیشه شادی هایمان به نخی بند است

پی نوشت ۵:حرفهایی هست بدجور دل میشکنند، بد جور دل میسوزانند، بد جور خراب میکنند .
حرفهایی از نزدیکترین کسانت ، از عزیزترین کسانت .
گاهی‌ دلت می‌خواهد نزدیکترین انقدر عزیز نبود یا اگر بود کمی‌ بیشتر حواسش به تاثیر حرفاش بود ...

پی نوشت ۶:

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. اما اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده....
یادمون باشه نرنجونیممممممممممممممممممممم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 9:17 PM  توسط مهدیه   | 

واین است عشق واقعی................

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند
.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم

مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی..................

بر گرفته از سایت :داستانک

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 7:22 PM  توسط مهدیه   | 

متهم به قضاوت!!!!!!!!!!!!!!!

 

لازم میبینم  اضافه کنم این پست یه برداشت آزاده و تحمیل عقیده نیست........

 ......زنانی که نا آگاهانه   میرقصند.......و آنهایی که در شب عروسی همه به داماد محرمند.....شکرا لله که دیگر همه ی خواهر زنها از محارم درجه یک داماد محسوب میشوند.و دختر دایی ها و دختر عمه ها که دیگر جای خود دارند ....نمیدانم چرا اصلا هضم این قضایا برای من ممکن نیست....بعضی اوقات قدم در  مراسم و جاهایی میذارم که میگم........آخه اینجا به هیچ وجه در شان و شخصیت من نیست.....و تا آخر مراسم فقط سر میکنم ...که به غیر از زیبایی ظاهری و اندام اینها دیگه چیزی برای عرضه کردن ندارند آیاااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و این شده به اصطلاح روشنفکری.... که از نظر من عین کوته فکریست...نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟...  در بعضی از مراسم ها ی امروزی که خانمها همه دوربین به دست و گوشی به دست.......و همه از عکس مشترک عروس و داماد و همدیگه عکس میگیرن...تا یه دقیقه میای احساس امنیت کنی و شالت رو از روی سرت برداری از راست و چب هی نور فلش میز بغلی ها.............و دوباره انگار توی فکر میری که این مراسم چند تا فیلم بردار داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این شده صحنه ی خود نمایی زنان ما در مجالس................... و آنهایی چون من که آرام و بی صدا فقط نگاه میکنند این تخلیه ی روانی را همیشه متهم به قضاوتند...........................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 1:45 AM  توسط مهدیه   | 

پدرم...........................

 
پدرم ،تاج سرم بس زود رفتي زبرم
دگرم كيست كشد دست نوازش به سرم
من نبودم مگر آن دخت جگر گوشه تو
پس چرا از غم دوري تو خم شد كمرم
جاي اين قامت لرزان مگر آغوش تو نيست
...پس چرا زير غم هجر تو خم شد كمرم
با نگاه عكس تو پر ميكشم در رويا
چون بخود بازرسم ميشكند بال و پرم
هر كجا هستي و گر ميشنوي فريادم
من تو را از ته قلبم دوست دارم پدرم.............
 
 
دیروز ۶ شهریور تولد پدرم بود و پس فردا ۹ شهریور سالگرد ۷امین سالی که
 
جایش خالیست.........کاش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همین..........
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 5:4 PM  توسط مهدیه   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 7:22 PM  توسط مهدیه   | 

در تعادل نیست ترازوی دنیا

همه می خواهند سفید باشند

همه از سیاهی می ترسند

 در کفه ی سمت راست پری ها نشسته اند

در کفه ی سمت چپ دیو ها

گاهی در فرودگاهی در فراز

برای دنیای خاکستری "بشر".......... در کجای این ترازو بایستی قرار بگیرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 12:44 PM  توسط مهدیه   | 

آرزوها...........................

 

هیچ وقت دعا نکنید که به همه آرزو های خودتون برسید

چون وقتی آدم به همه آرزو هاش میرسه دیگه هدف و شوقی

برای رسیدن نداره دیگه هدفی نخواهد بود پس همیشه رسیدن

به همه چیز خوب نیست همه چیز رو به دست آوردن خوب

نیست، نیازه که انسان ها همیشه آرزو داشته باشن تا این آرزو

شوق ادامه دادن زندگی رو بهشون بده؛ پس وقتی که آرزو داری

ناراحت نباش چون همین آرزو و اهداف هستند که به زندگیت

معنا میدن و معنیه زیبای رسیدن رو بهت یاد میدن و تو میتونی

با رسیدن بهشون احساس خوشبختی کنی و وقتی هم اگه نشد

بهشون برسی با توجه به شرایطی که داری متوجه بشی اشکال

کارت کجا بود وتجربه بگیری و خودتو اصلاح کنی تا دیگه به

مشکل بر نخوری اگر هم همیشه رسیدن باشه اونوقت همین 

رسیدن دیگه معنای زیبایی نداشت

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 10:42 PM  توسط مهدیه   | 

علی...............

......... فکر نمی کردم هرگز ردپایی از اعتقادات درونم اینگونه شعله ورم سازد..نیلوفر اعتقاد هست چرا که با شنیدن زمزمه ی "علی علی یا حیدر " تمام پهنای صورتم خیس شد............همه چیز هست و وجود دارد .و آنهایی که نقاب روشنفکری زده و منکراین اعتقاد میشوند..........بی شک "کور دل " شده اند.خدا رو هزاران مرتبه شکر که هنوز با شنیدن روضه ی "علی " بدون هیچ تعصبی فقط به خاطر این مظلومیت اهل بیت دلم لرزیده و اشکم میریزد."خدا رو شکر" ...........التمای دعای بسیار :مهدیه

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 9:53 PM  توسط مهدیه   | 

حلقه های زنجیر

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

‌  پسرک بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شكست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازی‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.

پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ می‌دانستی‌ كه‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، كه‌ یك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یك‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌ خورشید.

و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و كیست‌ كه‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ كه‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!

و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشكنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد.

زیرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ كردی.

پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرك‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 5:44 AM  توسط مهدیه   | 

شب قدر شب یلدای عاشقان................

 

درمانده‌ام و پریشان، از بار سنگین گناهانی که به دوش می کشم.

گناهانی که خواسته و ناخواسته مرتکبشان شده‌ام و فراموش کرده‌ام که از گنه کارانم و شاید به قدری با گناهانم همنشین شده‌ام که فرقشان را از ثواب و درستکاری از یاد برده‌ام.

و این لحظات، فرصتی است برای پاک شدن، برای بیدار شدن از غفلت و برای عاشق شدن و این شب‌ها، شب یلداست.

و یلدا طولانی‌تر شب سال است و یلدای رمضان، طولانی‌ترین شب عاشقان معبود بی‌همتا.

و علی(ع) عاشق‌ترین عشاق است و عشق را چه زیبا معنا کرده.

او عشق را در محراب و با خون خود به معشوقش عرضه کرد و مظلومیتش را جاودانه.

...

در این شب‌های رحمت و مغفرت یاد  من هم باشید.

به قول شاعر:
"اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید."
که تشنه‌ی قطره‌های حیات بخش معنویت، از آسمان رحمت خداوند هستم.......هستیم همه........
 

عاجزانه التماس دعا که آنچه به صلاحم است از سوی "دوست" برایم رقم بخورد:دوست و دوستدار بهترین ها برای  همه ی شما :مهدیه

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 1:2 AM  توسط مهدیه   |